تبليغاتX
فرهنگ روز

فرهنگ روز

بعد از خواندن بسوزان

اگر می گذاشتند


اگر می گذاشتند

می گفتم از سنگ برایم دختری را حجاری کنند

وبر روی گورَم گذارند

می گفتم از سنگی باشد، که سردتر از باقی سنگهاست

و می گفتم برهنه اش سازند

جوری روی آغوش گورَم رهاش سازند

که سنگینی پیکرش سینه ام را بفشارد و

سردی تنش تمامی تنم را بپوشاند

این زیبا طلبیِ بعد از مرگ من است بیاد

تمامی دخترانی که دوستشان داشتم.

اگر می گذاشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:34  توسط ع .ا  | 

برای تو

برای تو !

دیگر نه از هجرت باد می گویم

نه از انتظارِ، رسیدن مژده قاصدک

نه از آسمان ها ، نه از خدا خبری می گیرم

کسی که رویای خواندن ندارد

گوش شنوا هم نخواهد داشت

خواستی از من بشنوی

زمزمهِ بید لرزان و بستن پنجره را تکرار کن. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:9  توسط ع .ا  | 

اصلاً باید دوباره به سایه برگشت

باید در تاریکی نوشت.

من این انزوای کلماتم را دوست دارم

حتی اگر هیچ پرنده ای

در خلالِ پر هیاهوی باد، پرواز نکند

باز هم از دورترین ستاره، دلِ پرتری دارند.

دوست دارم گاهی بجای مداد

سیگارم را پشتِ گوشم بگذارم

دوست دارم با کلماتم بازی کنم.

دستانم طعم گرفته اند

هر چه می نویسم طعم تو را می دهد

اما خودم که می دانم، دستانم باکره ترین

دست های آدمی است.

نمی دانم چگونه اینها طعم کلماتِ منزویِ

مرا می شنوند، اصلاً چگونه باورشان می شود

وقتی خودت هنوز باور نکرده ای...

برَوم سیگارم را بکشم

شعر را تنها تر می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:11  توسط ع .ا  | 

نارنجی پوش: نصف مال من، نصف مال تو !

**************بهتر است قبل از خواندن این نوشته، فیلم نارنجی پوش را ببنید**************


قبل از هر چیز پاسخ یک سوال را از دیدگاه خودم بدهم بعد نظرم راجع به فیلم

سوال: آیا این فیلم خوب است؟ ارزش دیدن دارد؟

پاسخ:بله-بله !




خب اما در مورد فیلم،

   اصل قضیه نارنجی پوش، پاکی است. پاکی طبیعت، پاکی ذهن، پاکی روابط و پاکی خیلی چیز های دیگر. خب وقتی بحث سر یک همچین فضیلتی باشد، هرچقدر تاکید کنی که این فضیلت خوب است به هر حال بیراه نرفته ای. در پرداخت این اصل قضیه، فیلم خیلی خوب در آمده. بهترین قسمتش آن شششششش گفتن و جارو کشیدنش است. صدا. یک صدای موزیکال. همراه با یک حرکت جارو. اصلا نمی شود وقتی بهداد ششششش می کند و جارو را می کشد و جارو هم در جواب بهداد شششششش می کند گوش نسپاری و حرکت جارو را دنبال نکنی. برای اینکه بتوانی چنین هیپنوتیزمی سر تماشاچی در بیاوری واقعا باید اینکاره باشی.

   طنز گیرا و همیشه دلبرانه ی مهرجویی همچنان در این فیلم هم مانند دیگر فیلم هایش خودنمایی می کند. طنزی که در عمق دل مخاطب لبخندی مستانه به پا می کند و به ندرت در فیلم های دیگران می شود آن را یافت. اما متاسفانه در حالی که قدرت مهرجویی سرگرم چنین نکاتی است،در بعضی ابعاد خبری از جادویی که از وی سراغ داریم نیست.

   صداگذاری های هنگام نمایش تیتر روزنامه ها کار جالبی نیست. به قرینه ی آن، نمایش سطر های کتابی که حامد آن را می خواند هم دلسرد کننده است. اما مهم تر از آن، داستان فیلم است. شاید این فیلم یک کمدی اجتماعی خوب می شد. شاید و بلکه حتما  می توانست یک درام عاشقانه عالی باشد. اما متاسفانه ترکیب این دو، نتوانسته یک شاهکار دوجانبه پدید بیاورد و فقط توانسته نیمی از آن و نیمی از این را در بر داشته باشد و به نظر می رسد که این تنها به دلیل ضعف در داستان فیلم باشد. گویی مهرجویی عزیز همانطور که در "سنتوری"، ذوق موسیقی اش را زیر پا گذاشت و فیلم به آن زیبایی را با موسیقی سطح پایین آراست، این بار نیز ذوق قصه پردازی اش را زیر پا گذاشته و یک قصه خوب را به سرانجامی کاملا معمولی رسانده است.

   بخشی که همایون ارشادی به عنوان شهردار وارد فیلم می شود، اصلا به آن چیزی که ما از جامعه می شناسیم مربوط نیست و بیننده را از فیلم به بیرون پرت می کند و متاسفانه خیال من این است که این به دلیل ضعف بازی آقای ارشادی نیست و او، آنچه که ازش خواسته شده را به خوبی بازی می کند. البته در مورد حامد بهداد اینگونه نیست. جاهایی که بهداد بازی اش می خواهد به مرز تکراری شدن برسد، آن جایی که ناگهان به خود می آیی که: "داشت یادم می رفت، این حامد آبان نیست. حامد بهداد است" این کنترل و مهارت کارگردان است که بازیگرش را به جایی که می خواهد و باید باشد برمی گرداند و البته بهداد هم در بخش عمده بازی خود عالی است.

   بازی لیلا حاتمی خیره کننده است. شاید این بار حتی بهتر از همیشه. چنان لذت بخش که قانع می شوی که چقدر این بانو به نام خانوادگی افتخار آمیزش می آید. هم امید روحانی و هم فردوس کاویانی مثل همیشه دلنشین هستند. کمرنگ با اثری ماندگار. مثل همه ی فیلم های مهرجویی، نقش های کوچک هم بها دارند. رویشان کار شده است و بازی محمد جواد جعفرپور در نقش شهاب آبان بسیار چشمگیر است.


برچسب‌ها: نارنجی پوش
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:10  توسط ش.س  | 

باز از آن کوچه گذشتم

   از سر پامنار که به سمت باب همایون میری یه کوچه باریکی هست نه تابلو داره نه کسی می دونه اسمش چیه. نمی دونم انگار شهرداری یادش رفته بود واسه این کوچه اسم بذاره شاید هم یادش بوده حال نداشته یا مثلا دیده فایده ای هم نداره که این کوچه اسم داشته باشه. واقعا هم فکر نکنم فایده ای داشته باشه. حالا بگذریم.

   سر این کوچه همیشه یه نفر بساط می کرد کتاب می فروخت. همه جور کتابی هم داشت از این راهنما های زناشویی بگیر تا صادق چوبک و استاد مطهری. اون موقع اصلا یادش نبودم وگرنه همون اول می رفتم سراغ خودش. مطمئن بودم این کتابی که هیچ کجا پیدا نمی شه تو بساط این بنده خدا حتما هست. یه روز رفتم با مترو و اتوبوس و هر ابزار دیگه ای بود خودم رو بهش رسوندم. اتفاقا همون ردیف اول جلوی جلو کتاب مورد نظرم رو دیدم. قشنگ همون جلو بود. اونقدر جلو بود که هر کی رد می شد یه پا بهش می زد. دو سه تا رد کفش هم روی گوشه ی جلدش افتاده بود یکیش معلوم بود از این کتونی چینی ارزوناس یکی دیگه ش هم زنونه بود.

   خلاصه کتاب رو گرفتم و راه افتادم. رفتم سوار اتوبوس شدم. خیلی خوابم میومد دیدم فرصت خوبیه تو اتوبوس یه چرتی بزنم. تازه چشمام گرم شده بود که دیدم یکی داره محکم به پام لگد می زنه. چشمام رو باز کردم دیدم یه پیر مرد کم مو بالای سرمه تا دید چشمامو باز کردم صداش رفت بالا: پاشو ! پاشو ببینم یالا من پام درد می کنه نمی تونم وایسم. بجنب بینم آهان جونت در بیاد ! همچین قاطع و محکم دستور داد که بی اختیار بلند شدم و جام نشست. تا خود میدون جمهوری هم یه ریز بهم فحش می داد و غر غر می کرد که اون زمان ما جلوی بزرگتر پامون رو دراز نمی کردیم الان این الدنگ ها احترام حالیشون نیست که.

   به جمهوری که رسیدیم پیاده شدم بد جوری ضعف داشتم یه تابلوی بزرگ دیدم که روش نوشته بود پیراشکی داغ. گفتم خوبه یه پیراشکی بخورم یه کم جون بگیرم. رفتم تو مغازه دیدم همه جای مغازه لوازم وقطعات یدکی ماشینه. فهمیدم گرسنگی و خواب کار خودشو کرده و تابلو رو اشتباه دیدم ولی آخه کدوم کلمات می تونن اینقدر شبیه پیراشکی و داغ باشن؟ تازه به لوازم ماشین هم مربوط باشن! هاج و واج بودم که صاحب مغازه اومد پشت پیشخون.

-بفرمایید

-جان؟ نه ! انگار چیزه...

-نه چیز نیست، پیراشکی می خواستی؟

-؟!! بله...  دارین پیراشکی؟

-بله

دست کرد زیر پیشخون یه پیراشکی با انبر برداشت و گذاشت تو مایکرو ویو کنار دستش.

-آقا یه سری صفحه کلاچ پراید آوردم خیلی عالیه لازمت نمیشه؟

-نه قربونت همین یه پیراشکی می خوام فقط

-ببین همه ش استوک فابریک کره الان عمرا تو بازار نیست قیمت مفت کیفیت معرکه خداخواهی بود رسید دستم خیلی جنس معرکه ایه بیا ببر ضرر می کنی

-نه آقا من پراید ندارم آخه. اصلا ماشین ندارم.

-می گم ضرر می کنی مرد حسابی هیچ جای ایران دیگه نیست همچین چیزی. اون قدیما بود که صفحه کلاچ کره ای مثل پشکل همه جا ریخته بود. الان مثل گوهر شب چراغ نایابه.

طرف مشغول توضیح پروسه تبدیل پشکل به شب چراغ بود که مایکروویو بوق زد. پیراشکی رو در آورد و گرفت طرفم.

-هفتصد تومن قابلی نداره

دست کردم تو جیبم دیدم کیف پولم نیست. این ور و اون ور لباسام رو گشتم. کیفم رو تو اتوبوس زده بودن. فقط یه تراول پنجاهی که تو جیب پیرهنم بود مونده بود. تراول رو که دادم بهش عین فنر از جاش در رفت: خورد بده آقا هفتصد تومن پیراشکی رو که تراول نمی دن مسخره کردی

-کیفم رو زدن تو اتوبوس ندارم هیچی دیگه

-منم خورد ندارم که بهت بدم از صب هیچی نفروختم این همه صفحه کلاچ به این خوبی آوردم این مردم الاغ چی می فهمن یه الاغ پیدا نمیشه یکی از اینا رو از من بخره.

-اشکالی نداره بعدا بیارم بدم؟ همین یه ساعته می رم میارم.

-خودتی داداش پیراشکی رو گرفتی پولش رو بده

-خب بیا آقا نخواستم

-بیخود نخواستی مرد حسابی ! گرمش کردم این دیگه چهل بار که نمیشه گرمش کرد سردش کرد خراب میشه نمیشه خوردش که

-آقا این همین الانم که عین تیوبلس بارز می مونه زیر ماشین بندازیش پنچر نمیشه چی الکی بهونه می گیری

- من این حرفا حالیم نیست بده پولتو به جای بقیه ش دو تا از این صفحه کلاچا بهت می دم

-بابا من صفحه کلاچ می خوام چیکار ؟ می گم ماشین ندارم

-ببر نترس نخواستی بفروش به جون خودت نصف قیمت دارم می دم تو بازار با این پول به زور یه دونه صفحه کلاچ پراید بتونی بخری

مونده بودم چی بگم که یارو دو تا صفحه کلاچ رو گرفت طرفم. روی جنس با قلم درشت و به فارسی نوشته بود ساخت چین ! تا حالا ندیده بودم یه محصولی اینقدر بی رودربایستی اعتراف کنه که ساخت چینه. به یارو گفتم: مرد حسابی این که چینیه که. گفت : بگیر بابا دلت خوشه تو که ماشین نداری چه فرقی برات می کنه ! الان جنسا همه ش چینیه خود کره هم که بری صفحه کلاچ چینی بهت می دن. تازه اینا تحت لیسانسه کیفیتش بیسته! گرفتم و اومدم بیرون. تا خونه همه ش داشتم با خودم فکر می کردم که چی شد چرا امروز اینجوری شد؟ ولی هیچ جوابی پیدا نمی کردم.

رسیدم خونه هم خونه ایم گفت اون چیه دستت؟ گفتم صفحه کلاچ پراید. چشماش گرد شد اومد یه چیزی بگه که سرش داد زدم: خودم می دونم بابا نمی خواد تو یکی چیزی بگی.

بعد ها یه روز از سر همون کوچه باریک که رد می شدم دیدم یه تابلوی نو و براق سر کوچه میخ کردن به یکی از دیوار ها. روش نوشته بود "بن بست صفحه"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:49  توسط ش.س  | 

البعثه الفیس بوکیه الی البلاد الایرانیه

اپیزود نخست:کمی برایم فیس بوک بیاور

امروز-نما داخلی- خانه ی فرهنگ

من که حسابی گیج شده بودم سرم را سمت فرهنگ (فرهنگ اسم دوستم است)گرفتم که:حالا این فس بوک که می گویی در آن ضعیفه بهم می رسد؟
ابرو بالا انداخت و زیر چشمی نگاهی قاطر اندر سفیه به من انداخته و قرقرکنان گفت:یارو میگم دنیای مجازیه
-مجاز از چه؟
-مجاز از دنیای واقعی

من که عادت داشتم بی خودی همه چیز را فلسفی کنم پرسیدم:

-یعنی جهان دیگری ماورای جهانی که در آن زندگی می کنیم؟
-بله
-پس نعوذ بالله بگو برای خودش قیامتی است.
بله قیامتی است واقعا محشر است
آمدم بپرسم که لامسب در دنیای باقی که باید حوری و فرشته به وفور یافت شود که گفت: می خواهی بیشتر برایت توضیح بدهم یا بگذارم بروم.دهانم را به نشانه رضا بستم.
-شما می توانید در آن تمام دوستان و اقوام وآشنایان و همکلاسی های دوره ابتدایی و تا دانشگاه گرفته تا دوران سربازی و غیره را آنجا پیدا کنی.
نمی دانم چرا ذهنم داشت به سمت فرخ لقا می رفت.از زمانی که ابوی آژان او از قستانک (نام محل ما) کوچ شان را جمع کرده بود و رفتند دیگر ندیدمش البته آن زمان هنوزعقل رس نبودم و نمی دانستم باید نمره ی خانه مان را به او بدهم یا مثلا بهش بگویم آدرس خانه مان را که دارد گاهی خطی بفرستد با هم مکاتبه کنیم.حالا شاید این فیس بوک بهانه ای باشد بتوانم بروم فرخ لقا را دوباره بیابم.پرسیدم:منظورت چیست؟یعنی می شود با یک اسم طرف را پیدا کرد.
-آره ،اونجا می تونی اسم طرف رو سرچ کنی بعد براش درخواست می فرستی اونم ادت می کنه
-بله
-بله چی؟
یک اخلاق سگی دارم تا یک کلمه جدید به گوشم می خورد مخصوصا اگر انگلیسی باشد ناخدا به دایره لغت دیکشنری مغزم مراجعه کرده و به ظن کورم ترجمه دست و پا شکسته ای از آن میکنم و به فهم میانه ای از مطلب می رسم.روز اول که فیس بوک را از دهن فرهنگ شنیدم به گمانم فس بوک آمد.خب بوک را میفهمیدم که می شود کتاب اما معنای فس را هر چه گشتم نیافتم.بعد متوجه شدم دو زاری ام کج افتاده بود فلذا تصمیم گرفتم از این به بعد تعارف را کنار گذاشته در دم معنای لغت مهجور را بپرسم.
-عَدت یعنی چه؟
-یعنی تو رو به عنوان دوست قبول می کنه
-اوهوم
-یعنی الان معنی سرچ رو فهمیدی؟!
- در مورد ما چی فک کردی داداش؟
-حالا من یه دوست دارم اسمش داووده اون خوراکش فیس بوک و چت و این حرفاست.فردا قرار بیاد بریم برای پنجره خونمون دزدگیر جوش بده اگه خواستی بیا خونمو اون همه ی اصطلاحاتو و فوت و فنشو وارده .

فردا-نمای بیرونی-پشت خانه ی فرهنگ

داوود را می شناختم.پدرش سید خلیل در فشافویه آهن فروشی داشت.خودش علی الظاهر فوق دیپلم فنی گرفته بود از ایوانکی.یعنی به محض دیدن چهره اش شناس آمد .ماشاء الله رشید بود.از آنها که دختران برایش قش و کف می کنند.مرا از نام برادر کوچترم اسماعیل بجا آورد.ظاهرا در مدرسه شبانه روزی با هم تراشکاری خوانده بودند.سر عصرانه فرهنگ سر صحبت را باز کرد.من زیاد مشتاق نشان نمی دادم.داوود نعلبکی چای داغ را هرت کشید.چشمانش از حدقه بیرون زد که:فرهنگ برام گفته یه مقدار انگلیسی ات ضعیفه.ولی مهم نیست شما می تونی از فیس بوک فارسی استفاده کنی منتها قبلش باس چند تا اصطلاح رو بلد باشی.بعضی اصطلاحات را برایت توی کاغذ می نویسم که اگه بعدا یادت رفت برات یادآوری بشه.فرهنگ از قبل گویی می دانست، قلم و کاغذ را مهیا کرده بود.داوود با خودکار روی کاغذ چند کلمه انگلیسی نوشت:من کورمال کورمال از روی دستش توی دلم می خواندم: TNX = متشکرم.
-اینکه نوشتی چیه؟
-این همون تنکسِ. کافیه حروف صدا دارش رو خودت اضافه کنی و بخونیش تنکس یعنی مرسی ممنون.
ادامه می داد OMG.خواندم اومگ، اومق،عمق.
-گفتم:آها یعنی عمق!!
داوود:او مای گاد!
فرهنگ:یعنی وای خدای من.
پیش از آنکه چاک دهانش باز بشود و در راستای تحمیق من چیزی پیش داوود بگوید سرم را به نشانه فرهیختگی چند بار تکان دادم که: بله می فرمودید.
plz =ببخشید
-فرهنگ با لبخندی ملیح:البته معنی لطفا هم می دهدها!؟
-داوود:ببخشید،لطفا لطفا.
خدا گواه است معنی این یکی را می دانستم.قبلا جایی شنیده بودم درست یادم نیست کجا.فلذا تقیه کردم و دم نزدم.
fb=فیس بوک
زیرش نوشت lol.خواندم لول .تقریبا مطمئن بودم معنی لول خودکار یا لول تریاک و این چیزها را نمیدهد
=خندیدن
...
غروب دوباره بحث فیس بوک باز شد.داوود داشت توضیح می داد که فیس بوک تمام جهان رو تحت تاثیر قرار داده.
فرهنگ:راستی اسم موسسش چی بود؟
داوود:مارک زاکربرگ.
من توی دلم داشتم به مسخرگی این کار می خندیدم.لابد شب که می رود خانه یک ساعت پای کامپیوترش می نشیند و با دخترانی که نمی شناسدش می لاسد .شاید هم هزار جور فعل حرام خاک تو سری دیگر هم انجام دهد..
داشتند با هم می گفتند خداییش اگر کسی تو این دوره زمونه فیس بوک بلد باشه  انگار از دنیا بی خبره.از این جملات آخری دیگر حالم به می خورد.ازشان که جدا شدم بی وقتی بود.اذان مغرب را زده بودند که پیچیدم سمت کوچه کهنسال مشیری.فرخ لقا توی تاریکی کوچه چقدر قد کشیده بود و یکراست زیر نور چراغ برق داشت سمت من می آمد.با همان چهره معصوم بچگی هایش یعنی زمانی که فقط 6 سال داشتیم و در خانه ی عمه نساء با اسماعیل و نفیسه هفت سنگ بازی می کردیم.اما انگار تصویر چهره اش افتاده باشد توی آینه ی مینی بوس کج و کوله شده بود.انگار داشتم صورتش را توی آب می دیدم نزدیکتر گویی پشت لبانش موهای بلندی هم داشت.هر چه جلوتر می آمدم چهره فرخ لقا بیشتر از جلوی چشمانم دور می شد.نزدیکش که رسیدم ایستادم.
-فرخ لقا!؟
زن چادری نگاهی ترس خورده همراه با عصبانیت داشت.بدون درنگ گامهایش را تندتر کرد و از من دور شد.چه بی آبرویی رقم خورد بود.نام مرحوم ابوی را با این بی ناموسی ها در محل لکه دار می کردم.خدارحم کرد  حرف دیگری از دهانم خارج نشد.
کاغذ تا خورده را از جیب کتم در آوردم.تویش با خودکار بیک آبی رنگ نوشته بود
OMG=وای خدای من
بایدحواسم می بود عصری از داوودمی پرسیدم اسکی یوز می به زبان فیس بوک چه می شود؟کاغذ را چهارتا میکنم می گذارم توی جیبم.وارد شبستان مسجد که شدم حاج آقا فدائیان امام جماعت داشت می رفت سمت وضوخانه.توی قنوت تمام فکرم سمت لول و اومگ و این حرفها بود.
ای تو اون روحت ذاکربیگ.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:25  توسط ع. ج  |