از سر پامنار که به سمت باب همایون میری یه کوچه باریکی هست نه تابلو داره نه
کسی می دونه اسمش چیه. نمی دونم انگار شهرداری یادش رفته بود واسه این کوچه اسم
بذاره شاید هم یادش بوده حال نداشته یا مثلا دیده فایده ای هم نداره که این کوچه
اسم داشته باشه. واقعا هم فکر نکنم فایده ای داشته باشه. حالا بگذریم.
سر این کوچه
همیشه یه نفر بساط می کرد کتاب می فروخت. همه جور کتابی هم داشت از این راهنما های
زناشویی بگیر تا صادق چوبک و استاد مطهری. اون موقع اصلا یادش نبودم وگرنه همون
اول می رفتم سراغ خودش. مطمئن بودم این کتابی که هیچ کجا پیدا نمی شه تو بساط این
بنده خدا حتما هست. یه روز رفتم با مترو و اتوبوس و هر ابزار دیگه ای بود خودم رو
بهش رسوندم. اتفاقا همون ردیف اول جلوی جلو کتاب مورد نظرم رو دیدم. قشنگ همون جلو
بود. اونقدر جلو بود که هر کی رد می شد یه پا بهش می زد. دو سه تا رد کفش هم روی
گوشه ی جلدش افتاده بود یکیش معلوم بود از این کتونی چینی ارزوناس یکی دیگه ش هم
زنونه بود.
خلاصه کتاب رو گرفتم و راه افتادم. رفتم سوار اتوبوس شدم. خیلی خوابم
میومد دیدم فرصت خوبیه تو اتوبوس یه چرتی بزنم. تازه چشمام گرم شده بود که دیدم
یکی داره محکم به پام لگد می زنه. چشمام رو باز کردم دیدم یه پیر مرد کم مو بالای
سرمه تا دید چشمامو باز کردم صداش رفت بالا: پاشو ! پاشو ببینم یالا من پام درد می
کنه نمی تونم وایسم. بجنب بینم آهان جونت در بیاد ! همچین قاطع و محکم دستور داد که بی اختیار بلند شدم و جام نشست. تا خود میدون
جمهوری هم یه ریز بهم فحش می داد و غر غر می کرد که اون زمان ما جلوی بزرگتر پامون
رو دراز نمی کردیم الان این الدنگ ها احترام حالیشون نیست که.
به جمهوری که رسیدیم
پیاده شدم بد جوری ضعف داشتم یه تابلوی بزرگ دیدم که روش نوشته بود پیراشکی داغ.
گفتم خوبه یه پیراشکی بخورم یه کم جون بگیرم. رفتم تو مغازه دیدم همه جای مغازه
لوازم وقطعات یدکی ماشینه. فهمیدم گرسنگی و خواب کار خودشو کرده و تابلو رو اشتباه
دیدم ولی آخه کدوم کلمات می تونن اینقدر شبیه پیراشکی و داغ باشن؟ تازه به لوازم
ماشین هم مربوط باشن! هاج و واج بودم که صاحب مغازه اومد پشت پیشخون.
-بفرمایید
-جان؟ نه ! انگار چیزه...
-نه چیز نیست، پیراشکی می خواستی؟
-؟!! بله... دارین پیراشکی؟
-بله
دست کرد زیر پیشخون یه پیراشکی با انبر برداشت و گذاشت تو مایکرو ویو کنار
دستش.
-آقا یه سری صفحه کلاچ پراید آوردم خیلی عالیه لازمت نمیشه؟
-نه قربونت همین یه پیراشکی می خوام فقط
-ببین همه ش استوک فابریک کره الان عمرا تو بازار نیست قیمت مفت کیفیت معرکه
خداخواهی بود رسید دستم خیلی جنس معرکه ایه بیا ببر ضرر می کنی
-نه آقا من پراید ندارم آخه. اصلا ماشین ندارم.
-می گم ضرر می کنی مرد حسابی هیچ جای ایران دیگه نیست همچین چیزی. اون قدیما
بود که صفحه کلاچ کره ای مثل پشکل همه جا ریخته بود. الان مثل گوهر شب چراغ
نایابه.
طرف مشغول توضیح پروسه تبدیل پشکل به شب چراغ بود که مایکروویو بوق زد.
پیراشکی رو در آورد و گرفت طرفم.
-هفتصد تومن قابلی نداره
دست کردم تو جیبم دیدم کیف پولم نیست. این ور و اون ور لباسام رو گشتم. کیفم
رو تو اتوبوس زده بودن. فقط یه تراول پنجاهی که تو جیب پیرهنم بود مونده بود.
تراول رو که دادم بهش عین فنر از جاش در رفت: خورد بده آقا هفتصد تومن پیراشکی رو
که تراول نمی دن مسخره کردی
-کیفم رو زدن تو اتوبوس ندارم هیچی دیگه
-منم خورد ندارم که بهت بدم از صب هیچی نفروختم این همه صفحه کلاچ به این خوبی
آوردم این مردم الاغ چی می فهمن یه الاغ پیدا نمیشه یکی از اینا رو از من بخره.
-اشکالی نداره بعدا بیارم بدم؟ همین یه ساعته می رم میارم.
-خودتی داداش پیراشکی رو گرفتی پولش رو بده
-خب بیا آقا نخواستم
-بیخود نخواستی مرد حسابی ! گرمش کردم این دیگه چهل بار که نمیشه گرمش کرد
سردش کرد خراب میشه نمیشه خوردش که
-آقا این همین الانم که عین تیوبلس بارز می مونه زیر ماشین بندازیش پنچر نمیشه
چی الکی بهونه می گیری
- من این حرفا حالیم نیست بده پولتو به جای بقیه ش دو تا از این صفحه کلاچا
بهت می دم
-بابا من صفحه کلاچ می خوام چیکار ؟ می گم ماشین ندارم
-ببر نترس نخواستی بفروش به جون خودت نصف قیمت دارم می دم تو بازار با این پول
به زور یه دونه صفحه کلاچ پراید بتونی بخری
مونده بودم چی بگم که یارو دو تا صفحه کلاچ رو گرفت طرفم. روی جنس با قلم درشت
و به فارسی نوشته بود ساخت چین ! تا حالا ندیده بودم یه محصولی اینقدر بی
رودربایستی اعتراف کنه که ساخت چینه. به یارو گفتم: مرد حسابی این که چینیه که.
گفت : بگیر بابا دلت خوشه تو که ماشین نداری چه فرقی برات می کنه ! الان جنسا همه
ش چینیه خود کره هم که بری صفحه کلاچ چینی بهت می دن. تازه اینا تحت لیسانسه
کیفیتش بیسته! گرفتم و اومدم بیرون. تا خونه همه ش داشتم با خودم فکر می کردم که
چی شد چرا امروز اینجوری شد؟ ولی هیچ جوابی پیدا نمی کردم.
رسیدم خونه هم خونه ایم
گفت اون چیه دستت؟ گفتم صفحه کلاچ پراید. چشماش گرد شد اومد یه چیزی بگه که سرش
داد زدم: خودم می دونم بابا نمی خواد تو یکی چیزی بگی.
بعد ها یه روز از سر همون
کوچه باریک که رد می شدم دیدم یه تابلوی نو و براق سر کوچه میخ کردن به یکی از
دیوار ها. روش نوشته بود "بن بست صفحه"